
لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام، مستم باز می لرزد، دلم، دستم باز گویی در جهان دیگری هستم های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ ! های ! نپریشی صفای زلفکم را، دست! آبرویم را نریزی، دل ! ای نخورده مست ! لحظه دیدار نزدیک است . مهدی اخوان ثالث ...
ادامه مطلب
وقتی تو نیستینه هست های ماچونان که بایدندنه باید هامثل همیشه آخر حرفمو حرف آخرم رابا بغض می خورمعمری استلبخند های لاغر خود رادر دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا امادر صفحه های تقویمروزی به نام روز مبادا نیستآن روز هر چه باشدروزی شبیه دیروزروزی شبیه فرداروزی درست مثلهمین روزهای ماستاما کسی چه می داند ؟شایدامروز نیز روز مبادا باشد وقتی تو نیستینه هست های ماچونانکه بایدندنه باید هاهر روز بی توروز مبادا است قیصر امین پور ...
ادامه مطلب
باز هنگام سحر قلمی از تکه زغالی مانده از آتش شبی سرد میلغزد بر روی تن سرد و بی روح ورق. و باز هم ردی از سوز دل بر روی خط های یخ زده کاغذ مینویسد وباز قصه پر غصه تکرار …. روزی درختی بودم تنومند و زیبا ، قدی کشیده و شاخ و برگ تماشایی داشتم . عاشق شدم . . . !!!! عاشق صدای خوش هیزم شکن . . . !!! و تن خود را بی آلایش تقدیم بوسه های درد آور تبر او کردم و چه راحت شکستم ، بی صدا خورد شدم ، چه دیر فهمیدم بی رحم است دل سنگ هیزم شکن و سخت تر تبر او که سوزاند تنم را ، حالا دیگر زنده نبودم درخت نبودم ، در چشمان سرد او فقط هیزم بودم و بس سرنوشتم چه بود ؟ حالا که نه درخت بودم ...
ادامه مطلب
صدای نفسهایت مرا می برد به عالم شعر . می برد تا " رحم کن ای نفس " جبران می برد تا " بوسه " ی فروغ می برد تا " ای نوش کرده نیش را ، بی خویش کن با خویش را " مولا یک نفست مرا تا کجاها می برد ...! ...
ادامه مطلب
عاشقانه های مردم این زمونه را باور ندارم... بوی خامی می دهد رنگ بچگی دارد کسانی که حتی الفبای دوستی را نمیدانند کتاب عشق می نویسند کاش حتی می توانستند این واژه را معنا کنند گفتن ندارد اما نیرنگ این جماعت حالم را دگرگون می سازد...
ادامه مطلب
من شیفته ی میزهای کوچک کافه ای هستم که بهانه نزدیک تر نشستن مان میشود… و من … روبه روی تو … میتوانم تمام عاشقانه های نگفته دنیا را یک جا بگویم…...
ادامه مطلب